تبليغاتX
حضور سبز

حضور سبز

وبلاگ من

روزی جوان ثروتمندی نزد استادم آمد و گفت : عشق را چگونه بیابم تا زند گانی

نیکویی داشته باشم . استادم مرد جوان را به کنار پنجره برد و گفت : پشت پنجره چه می بینی ؟

مرد گفت : آدمهایی که می آیند و می روند و گدای کوری که در خیابان صدقه می گیرد .

سپس استادم آینه بزرگی به اونشان داد و گفت : اکنون چه می بینی ؟

مرد گفت : فقط خودم را می بینم .

استادم گفت : اکنون دیگران را نمی توانی ببینی ! آینه وشیشه هردو از یک ماده ی

 اولیه ساخته شده اند ، اما آینه لایه نازکی از نقره در پشت خود دارد ودر نتیجه

چیزی جز شخص خود را نمی بینی خوب فکر کن ! وقتی شیشه فقیر باشد ، دیگران

 را می بیند و به آن ها احساس محبت می کند ،

اما وقتی از نقره یا جیوه (ثروت) پوشیده می شود ، تنها خودش را می بیند.

اکنون به خاطر بسپار : تنها وقتی ارزش داری که شجاع باشی و آن پوشش نقره ای

 را از جلوی چشمهایت برداری ، تابار دیگر بتوانی دیگران را ببینی و دوست شان

بداری . آن گاه خواهی دانست که (عشق یعنی دوست داشتن دیگران )

                                                                                   (راما کریشنا)

نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 10:42 توسط سمیه| |