حضور سبز
وبلاگ من
آسان مي توان مشكل مي توان در دفترچه تلفن كسي جاي گرفت در قلب كسي جاي گرفت اشتباهات ديگران را مورد قضاوت قرار داد اشتباهات خود را قبول كرد بدون تفكر حرف زد زبان را در دهان گذاشت كسي را كه دوستمان دارد نارا حت كرد زخمي را التيام بخشيد ديگران را بخشيد از ديگران خواست مارا ببخشند قوانيني وضع كرد از قوانين پيروي كرد رويا پردازي كرد براي رويايي مبارزه كرد قرص ماه را تحسين كرد طرف ديگر ماه را ديد با كلمه ها، دوستي ها را حفظ كرد با معناي كلمه ها دوستيها را نگه داشت با برخورد با سنگي به زمين افتاد از زمين بر خواست از زندگي روزانه خود لذت برد ارزش واقعي براي زندگي قائل بود هر شب دعا خواند خدا را در امور جزئي ديد به كسي قول داد به عهد و پيمان پايبند بود به كسي گفت كه دوستش داري عشق را هر روز به او نشان داد از ديگران انتقاد كرد پيشرفت كرد مرتكب اشتباهي شد از اشتباهات پند گرفت براي از دست رفته اي اشك ريخت از او مراقبت كرد تا از دستش ندهيم درباره پيشرفت فكر كرد دست از فكر كردن برداشت و دست به كار شد درباره ديگران فكرهاي بد كرد درباره بد بودن آنها شك كرد از ديگران محبت قبول كرد به ديگران محبت كرد اين نكته ها را خواند از آنها پيروي كرد يك سقا در هند،دو كوزه ي بزرگ داشت كه آنها را به دوسر ميله اي آويزان مي كردو روي شانه هايش مي گذاشت در يكي از كوزه ها ترك كوچكي وجود داشت بنابراين ،كوزه سالم هميشه بيشترين مقدار آب را از رودخانه به خانه ارباب مي رساند،ولي كوزه شكسته فقط نصف اين مقدار را حمل مي كرد.به مدت دوسال اين كار هر روز ادامه داشت وسقا فقط يك كوزه و نصفي آب را به خانه اربابم رساند. كوزه سالم به موفقيت خودش افتخار مي كرد.موفقيت در رسيدن به هدفي كه به منظور آن ساخته شده بود.اما كوزه شكسته ،بيچاره از نقص خود شرمنده بود وازاينكه تنها مي توانست نيمي از كار خود را انجام دهد ناراحت بود.بعد از دوسال ،روزي در كنار رود خانه،كوزه شكسته به سقا گفت:«در اين دوسال من نتوانستم نيمي از كاري را كه بايد،انجام دهم.چون تركي كه در من وجود دارد باعث نشتي آب در راه بازگشت به خانه اربابت مي شد.به همين خاطر تو با همه تلاشي كه كردي به نتيجه مطلوب نرسيدي.»سقا دلش براي كوزه شكسته سوخت وبا او همدردي كرد و گفت:«از تو مي خواهم در مسير بازگشت به خانه ارباب ،به گلهاي زيباي كنار راه توجه كني.» در حين بالا رفتن از تپه كوزه شكسته خورشيد را نگاه كرد كه چگونه گلهاي كنار جاده را گرما مي بخشيد واين موضوع اورا كمي شاد كرد. اما در پايان راه باز هم احساس ناراحتي كرده بود .براي همين دوباره از صاحبش عذر خواهي كرد.سقا گفت:«من از ترك تو خبر داشتم واز آن استفاده كردم من در كناره ي راه گلهايي كاشتم كه هرروز وقتي به خانه بر مي گشتيم تو آب داده اي. براي مدت دوسال ، من با اين گلها خانه اربابم را تزيين كردم .بدون وجود تو ،خانه ارباب تا اين حد زيبا نمي شد.» يكتاي من ديربه توعشق ورزيدم اي زيباي ديرينه وحالينه ديربه توعشق ورزيدم چه تودردرونم بودي اما من به برون پرداختم، من تورابابي ميلي ازهجران،درميان آفريده های زيبايت جستجو كردم. تودردرون من بودي ومن درتوماوانگرفته بودم. باآن چه كه درتونبوده و هرگز نخواهد بوداز تو دورافتادم. ليك مرافراخواندي وخروش برآوردي تااز کری ام رهايي يابم. اما تجلي تو بر من تابيد و كوري ام رانيز زدود رايحه دل انگيزت راسوي من فرستادي،آنرابوييدم واينك براي تو نفس می کشم. به من طعم محبتت راچشاندي واينك تشنه وگرسنه طعم ناب توام و مرا لمس كردي و من در آتش آرامش تو سوختم. سنت آگوستين بگذار تا شيطنت عشق چشمان ترا بر عرياني خويش بگشايد،هر چند آنچه معني جز رنج و پريشاني نباشد،اما كوري را هرگز به خاطر آرامش تحمل مكن. وگناه!آري ،اما اگر گناه نباشد ،طاعت را چگونه مي تواني به دست آري؟چه انسان تنها فرشته اي است كه دستش به خون آغشته است. دكتر علي شريعتي
لحظه وداع هنگام وداع! فرارسيده است. شمعي بود از دنياي خود جدا شد و به پهنه هستي عالم ،قدم گذاشت.به دام عشق پروانه افتاد اسير شد،سوخت وگرفتار شد. اما از خواب بيدار شد و هر كس به سوي كار خويش رفت. همه رفتندو او را تنها گذاشتند. شمعي دور افتاده. شمع بودم، اشك شدم،عشق بودم ،آب شدم.جمع بودم،روح شدم.قلب بودم،نور شدم.آتش بودم،دود شدم. شهيد دكتر مصطفي چمران![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()


