حضور سبز
وبلاگ من
لطفا هنگام پاسخ گویی به سوالات مطرح شده با آرامش و صداقت جوابهای لازم را بدهید . متشکرم آیا شما آدم فضولی هستید ؟ 1-تصور کنید که صبح خواب مانده اید و دیرتان شده است .هنگام خروج از خانه صدای دعوای همسایه را میشنوید،آیا می ایستید تا ببینید موضوع از چه قرار است ؟ بله خیر 2-اگر وارد رستورانی شوید و یکی از دوستان خود را ببینید که با غریبه ای آنجاست ،آیا کنجکاو می شوید که غریبه چه کسی است ؟ بله خیر 3-با دوستتان مشغول مکالمه تلفنی هستید که مجبور می شوید مدتی منتظر بمانید تا او به مکالمه دیگری پاسخ دهد ،وقتی برمیگردد از او می پرسید که با چه کسی صحبت می کرد؟ بله خیر 4-به منزل دوستتان رفته اید و او برای انجام کاری از اتاق خارج می شود نامه ای را روی میز او میبینید آیا نگاهی به متن آن می اندازید؟ بله خیر 5-اگر رمز عبور شناسه دوستانتان را داشته باشید آیا سری به ایمیل های آنها میزنید؟ بله خیر 6-در اتوبوس یا تاکسی نشسته اید و فرد کناری شما مشغول مطالعه روزنامه یا کتابی است در این شرایط چه میکنید؟ -مستقیما به آنچه او مطالعه میکند خیره شده و شما هم همراه او مطالعه میکنید. -گاهی نگاهی دزدکی می کنید تا ببینید او چه چیزی مطالعه میکند. -کاملا بی تفاوت رفتار میکنید 7-اگر شما بدانید یکی از آشنایان رازی دارد چه میکنید؟ -هرطور شده سعی میکنید سر از کار او درآورید. -اگر صحبتی درباره آن پیش بیاید ، کنجکاو میشوید. -فکر میکنید راز یک مساله خصوصی است و ارتباطی به هیچ کس ندارد. 8-اگر جایی دعوا یا تصادفی شده باشد،آیا نزدیک می شوید تا بدانید موضوع از چه قراراست؟ بله خیر 9-آیا تا به حال کیف دیگران را بدون اجازه شان جستجو کرده اید؟ بله خیر 10-آیا معمولا درباره قیمت و محل خرید دوستانتان پرس و جو می کنید؟ بله خیر جمع بندی امتیازات : برای هر جواب (بله -10 )امتیاز و جوابهای (خیر-0)امتیاز منظور فرمایید . ارزیابی: اگر جمع امتیازات شما از (0تا30)باشد: شما اساسا اهل دخالت و فضولی در کار دیگران نیستید و این ویژگی امتیاز بزرگی برای شما محسوب می شود. مسایل خصوصی دیگران باری شما جالب نیست و به خودتان اجازه نمیدهید که به مسایل خصوصی دیگران وارد شوید.شما به دیگران احترام میگذارید و در موردد مسایلی که به شما ارتباطی ندارد کنجکاوی به خرج نمی دهید دوستان و نزدیکان شما به بهانه این ویژگی که درشخصیت شما جاری است به شما اطمینان زیادی دارند شما به سبب همین خصلت از احترام و محبوبیت شایسته ای در اجتماع برخوردار هستید . اگر جمع امتیازات شما از (35تا70)باشد : شما طبیعتا فرد کنجکاوی هستید اما تلاش میکنید که زیاد در کارهای دیگران دخالت نکنید اما گاهی نمی توانید این احساس را مدیریت کنید و گاهی یک فضولی کوچک در امور خصوصی دیگران میکنید اما خوشبختانه این کار همیشگی نیست. زیاده روی در کنجکاوی تبدیل به فضولی میشود و این مهم شما را گاهی دچار درد سر میکند و مردم دوست ندارند که کسی در کارهای خصوصی آنان دخالت کند . یادتان باشد اگر شما به عنوان فردی فضول در جمع دوستان و آشنایانتان معروف نشده اید احتمال اینکه در آینده چنین لقبی به شما بدهند وجود دارد ، مراقب باشید! اگر جمع امتیازات شما از (75تا100)باشد : شما بسیار مشتاق هستید که همه چیز را درباره همه کس بدانید و برای این کار هرچه از دستتان بربیاید انجام می دهید. شما از آن گروه افراد هستید که همیشه مراقب دیگران هستند ، فال گوش می ایستند و حتی بعضی مواقع مستقیما از دیگران درباره مسایل خصوصی شان سوال می کنند . روانشناسان کنجکاوی را کودکی های فضول می دانند . به یاد داشته باشید که کنجکاوی برای دستیابی به آگاهی عالی است . اما فضولی....؟! قسمت همین بودکه زمستون اول بهاروآخر پائیز ما باشه قسمت همین بودکه روی برف بسازمت وپشت برف گمت کنم حالاکه نفسم گزگزمی کنه حالاکه چشمام نه به سوزسرما که به سوز نبودنت کرخت شده، حالاست که می فهمم زمستون یه حسه، نه یه فصل زمستون یه قراره، نه یه حقیقت ... برروي گورم بنويسيد : زندگي را دوست داشت ، ولي آن را نشناخت . مهربون بود ، ولي مهر نورزيد . طبيعت را دوست داشت ، ولي از آن لذت نبرد . در آبگير قلبش جنب و جوش بود ولي كسي بدان راه نيافت . در زندگي احساس تنهايي مينمود ، ولي هرگز دل به كسي نداد . و خلاصه بنويسيد ، زنده بودن را براي زندگي دوست داشت ، نه زندگي را براي زنده بودن . سلام به دوستان عزیزم ، بالاخره بعد از مدتها دوری از شما و وب برگشتم دلم براتون تنگ شده بود زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود . چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود، تصميم گرفت براي گذراندن وقت کتابي خريداري کند. او يک بسته بيسکوئيت نيز خريد و برروي يک صندلي نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد... مردي در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه ميخواند. وقتي که او نخستين بيسکوئيت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم يک بيسکوئيت برداشت و خورد. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت. پيش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم. شايد اشتباه کرده باشد.» ولي اين ماجرا تکرار شد. هر بار که او يک بيسکوئيت برميداشت ، آن مرد هم همين کار را ميکرد. اين کار او را حسابي عصباني کرده بود ولي نميخواست واکنش نشان دهد. وقتي که تنها يک بيسکوئيت باقي مانده بود، پيش خود فکر کرد: «حالا ببينم اين مرد بيادب چکار خواهد کرد؟» مرد آخرين بيسکوئيت را نصف کرد و نصفش را خورد. اين ديگه خيلي پرروئي ميخواست! او حسابي عصباني شده بود. در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپيماست. آن زن کتابش را بست، چيزهايش را جمع و جور کرد و با نگاه تندي که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتي داخل هواپيما روي صندلياش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عينکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب ديد که جعبه بيسکوئيتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده! خيلي شرمنده شد!! از خودش بدش آمد ... يادش رفته بود که بيسکوئيتي که خريده بود را داخل ساکش گذاشته بود. آن مرد بيسکوئيتهايش را با او تقسيم کرده بود، بدون آن که عصباني و برآشفته شده باشد... در صورتي که خودش آن موقع که فکر ميکرد آن مرد دارد از بيسکوئيتهايش ميخورد خيلي عصباني شده بود. و متاسفانه ديگر زماني براي توضيح رفتارش و يا معذرتخواهي نبود... چهار چيز است که نميتوان آنها را بازگرداند : 1. سنگ ... پس از رها کردن! 2. حرف ... پس از گفتن! 3. موقعيت... پس از پايان يافتن! 4. و زمان ... پس از گذشتن! ما درس وفا ز حیدر آموخته ایم در مکتب او دلق ریا سوخته ایم ما را نبود هیچ نظر بر دگری تا دیده به لطف مرتضی دوخته ایم *** گفتم به دل امشب ز جه این شور و نواست از بهر چه مهتاب چنین غالیه ساست بر بام فلک زهر چرا نغمه سراست گفتا شب میلاد علی شیر خداست *** ای روی تو آیینه ذات احدی ای در تو عجین شده صفات صمدی بار غم ایام مرا پشت شکست ای حیدر صف شکن خدا را مددی *** من كه پشت پا زدم به هر چه هست و نيست اي ستاره ها ، چه شد كه او مرا نخواست ؟ بایادتو خوابیدم در خواب تو را دیدم از پنجره ام تابید مهتاب تو را دیدم شادآن مژه بگشودم بگریختی از چشمم از درد فشاندم اشک در آب تو را دیدم ببین مرگ مرا در خویش که مرگ من تماشايست مرا در اوج می خواهی تماشا کن تماشا دروغ این بودم از دیروز مرا امروز حاشا کن در این دنیا که حتی ابر نمی گرید به حال من همه از من گریزانند توهم بگذر از این تنها گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
اي ستاره ها كه بر فراز آسمان ![]()
با نگاه خود اشاره گر نشسته ايد![]()
اي ستاره ها كه از وراي ابرها
بر جهان ما نظاره گر نشسته ايد![]()
آري اين منم كه در دل سكوت شب ![]()
نامه هاي عاشقانه پاره مي كنم ![]()
اي ستاره ها اگر به من مدد كنيد![]()
دامن از غمش پر از ستاره مي كنم![]()
با دلي كه بويي از وفا نبرده است![]()
جور بي كرانه و بهانه خوشتر است ![]()
در كنار اين مصاحبان خود پسند![]()
ناز و عشوه هاي زيركانه خوشتر است![]()
اي ستاره ها چه شد كه در نگاه من ![]()
ديگر آن نشاط و نغمه و ترانه مرد ؟![]()
اي ستاره ها چه شد كه بر لبان او ![]()
آخر آن نواي گرم عاشقانه مرد ؟![]()
جام باده سرنگون و بسترم تهي ![]()
سر نهاده ام به روي نامه هاي او![]()
سر نهاده ام كه در ميان اين سطور ![]()
جستجو كنم نشاني از وفاي او![]()
اي ستاره ها مگر شما هم آگهيد ![]()
از دورويي و جفاي ساكنان خاك![]()
كاينچنين به قلب آسمان نهان شديد![]()
اي ستاره ها ، ستاره هاي خوب و پاك![]()
![]()
تا كه كام او ز عشق خود روا كنم![]()
لعنت خدا بمن اگر بجز جفا ![]()
زين سپس به عاشقان با وفا كنم![]()
اي ستاره ها كه همچو قطره هاي اشك ![]()
سر بدامن سياه شب نهاده ايد![]()
اي ستاره ها كز آن جهان جاودان![]()
روزني بسوي اين جهان گشاده ايد![]()
رفته است و مهرش از دلم نمي رود![]()
اي ستاره ها ، ستاره ها ، ستاره ها![]()
پس ديار عاشقان جاودان كجاست ؟![]()
فروغ فرخ زاد![]()
چنان دل کندم از دنیا که شكلم شكل تنهاییست















