اي ستاره ها كه بر فراز آسمان ![]()
با نگاه خود اشاره گر نشسته ايد![]()
اي ستاره ها كه از وراي ابرها
بر جهان ما نظاره گر نشسته ايد![]()
آري اين منم كه در دل سكوت شب ![]()
نامه هاي عاشقانه پاره مي كنم ![]()
اي ستاره ها اگر به من مدد كنيد![]()
دامن از غمش پر از ستاره مي كنم![]()
با دلي كه بويي از وفا نبرده است![]()
جور بي كرانه و بهانه خوشتر است ![]()
در كنار اين مصاحبان خود پسند![]()
ناز و عشوه هاي زيركانه خوشتر است![]()
اي ستاره ها چه شد كه در نگاه من ![]()
ديگر آن نشاط و نغمه و ترانه مرد ؟![]()
اي ستاره ها چه شد كه بر لبان او ![]()
آخر آن نواي گرم عاشقانه مرد ؟![]()
جام باده سرنگون و بسترم تهي ![]()
سر نهاده ام به روي نامه هاي او![]()
سر نهاده ام كه در ميان اين سطور ![]()
جستجو كنم نشاني از وفاي او![]()
اي ستاره ها مگر شما هم آگهيد ![]()
از دورويي و جفاي ساكنان خاك![]()
كاينچنين به قلب آسمان نهان شديد![]()
اي ستاره ها ، ستاره هاي خوب و پاك![]()
من كه پشت پا زدم به هر چه هست و نيست![]()
تا كه كام او ز عشق خود روا كنم![]()
لعنت خدا بمن اگر بجز جفا ![]()
زين سپس به عاشقان با وفا كنم![]()
اي ستاره ها كه همچو قطره هاي اشك ![]()
سر بدامن سياه شب نهاده ايد![]()
اي ستاره ها كز آن جهان جاودان![]()
روزني بسوي اين جهان گشاده ايد![]()
رفته است و مهرش از دلم نمي رود![]()
اي ستاره ها ، چه شد كه او مرا نخواست ؟
اي ستاره ها ، ستاره ها ، ستاره ها![]()
پس ديار عاشقان جاودان كجاست ؟![]()
فروغ فرخ زاد![]()
بایادتو خوابیدم
در خواب تو را دیدم
از پنجره ام تابید
مهتاب تو را دیدم
شادآن مژه بگشودم
بگریختی از چشمم
از درد فشاندم اشک
در آب تو را دیدم
چنان دل کندم از دنیا که شكلم شكل تنهاییست
ببین مرگ مرا در خویش که مرگ من تماشايست
مرا در اوج می خواهی تماشا کن تماشا
دروغ این بودم از دیروز مرا امروز حاشا کن
در این دنیا که حتی ابر نمی گرید به حال من
همه از من گریزانند توهم بگذر از این تنها
گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم
به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم
روزی جوان ثروتمندی نزد استادم آمد و گفت : عشق را چگونه بیابم تا زند گانی
نیکویی داشته باشم . استادم مرد جوان را به کنار پنجره برد و گفت : پشت پنجره چه می بینی ؟
مرد گفت : آدمهایی که می آیند و می روند و گدای کوری که در خیابان صدقه می گیرد .
سپس استادم آینه بزرگی به اونشان داد و گفت : اکنون چه می بینی ؟
مرد گفت : فقط خودم را می بینم .
استادم گفت : اکنون دیگران را نمی توانی ببینی ! آینه وشیشه هردو از یک ماده ی
اولیه ساخته شده اند ، اما آینه لایه نازکی از نقره در پشت خود دارد ودر نتیجه
چیزی جز شخص خود را نمی بینی خوب فکر کن ! وقتی شیشه فقیر باشد ، دیگران
را می بیند و به آن ها احساس محبت می کند ،
اما وقتی از نقره یا جیوه (ثروت) پوشیده می شود ، تنها خودش را می بیند.
اکنون به خاطر بسپار : تنها وقتی ارزش داری که شجاع باشی و آن پوشش نقره ای
را از جلوی چشمهایت برداری ، تابار دیگر بتوانی دیگران را ببینی و دوست شان
بداری . آن گاه خواهی دانست که (عشق یعنی دوست داشتن دیگران )
(راما کریشنا)
قبل از پريدن ،فكر مي كردم از همه بيچاره ترم،اما....
وقتي كه خودم رااز بالاي ساختمان پرت كردم.....
در طبقه دهم، زن وشوهر به ظاهر مهرباني راديدم كه با خشونت مشغول دعوا بودند!
درطبقه نهم،"پيتر"قوي جثه وپر زور راديدم كه گريه مي كرد!
در طبقه هشتم،"مي"داشت گريه مي گرد ،چون نامزدش تركش كرده بود!
در طبقه هفتم،"دن"را ديدم كه داروي ضد افسردگي هر روزه اش رامي خورد!
در طبقه ششم،"هنگ" بي كار راديدم كه هنوز هم ،روزي هفت روزنامه مي خرد تا بلكه كاري پيدا كند!
در طبقه پنجم ،آقاي "وانگ "به ظاهر بسيار ثروتمند را ديدم كه در خلوت حساب بدهكاري هايش رامي رسيد!
در طبقه چهارم،"رز"راديدم كه باز هم با نامزدش كتك كاري مي كرد!
در طبقه سوم، پيرمردي راديدم كه چشم به راه است تا شايد كسي به ديدنش بيايد!
در طبقه دوم،"لي لي"راديدم كه به عكس شوهرش كه از شش ماه قبل مفقود شده بود زل زده بود!
قبل از پريدن فكر مي كردم از همه بيچاره ترم!
اما حالا مي دانم كه هر كس گرفتاري ها ونگراني هاي خودش را دارد!
بعد از ديدن همه،فهميدم كه وضعم آن قدرها هم بد نبود!
حالا كساني كه همين الان ديدم دارند به من نگاه مي كنند.
فكر مي كنم آنان بعد از ديدن من با خودشان فكر مي كنند كه وضعشان آن قدرها هم بد نيست!
hعشق بورزيد تا به شما عشق بورزندg
روزي روزگاري،پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي وتامين
مخارج تحصيلش،دست فروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا
شايد بتواند پولي به دست آورد.روزي متوجه شدكه تنها يك سكه10سنتي برايش
باقي مانده است واين در حالي بود كه به شدت احساس گرسنگي مي كرد.
تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. به طور اتفاقي درب خانه اي
را زد.دختر جوان وزيبايي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر،
دستپاچه شدوبه جاي غذا فقط يك ليوان آب درخواست كرد.دختر كه متوجه گرسنگي
شديد پسرك شده بود به جاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد.پسر با آرامش
وآهستگي،شير راسر كشيد وگفت:«چقدر بايد بپردازم؟»دختر پاسخ داد:«چيزي
نبايد بپردازي.مادر به ما آموخته كه نيكي ما نياز به ازايي ندارد.»پسرك گفت:
«پس من از صميم قلب ازشما سپاس گذاري مي كنم.»سالهابعد دختر جوان
به شدت بيمارشد.پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهارعجز نمودند واورا
براي ادامه معالجه به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهزمتخصصان نسبت
به درمان اواقدام كنند.«دكتر هوارد كلي» جهت بررسي وضعيت بيمار وارائه
مشاوره فراخوانده شد.هنگامي كه متوجه شد بيمارش از چه شهري به
آنجا آمده برق عجيبي درچشمهايش درخشيد.بلافاصله بلند شد وبه سرعت
به طرف اتاق بيمار حركت كرد.لباس پزشكي اش رابر تن كردوبراي ديدن بيمارش
وارد اتاق شد.در اولين نگاه اوراشناخت؛ سپس به اتاق مشاوره بازگشت
تاهرچه زودتربراي نجات جان بيمارش اقدام كند. از آن روز به بعد زن
رامورد توجه هاي خاص خود قرار داد.سرانجام پس از يك تلاش طولاني
عليه بيماري پيروزي ازآن «دكتركلي»گرديد.آخرين روز بستري شدن زن
در بيمارستان بودكه به درخواست دكترهزينه درمان زن جهت تاييد
نزد او برده شد .گوشه صورت حساب چيزي نوشت؛آن رادر پاكتي گذاشت و
براي زن ارسال نمود.زن از باز كردن پاكت وديدن مبلغ صورت حساب
واهمه داشت.مطمئن بودكه بايد تمام عمر را بدهكارباشد.سرانجام تصميم گرفت
وپاكت راباز كرد. چيزي توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي بوي قبض
نوشته بود.آهسته آن راخواند:
«بهاي اين صورت حساب درگذشته بايك ليوان شيرپرداخت شده است.»
سلام به همه دوستان عزيزم. دلم براي همتون تنگ
شده بود،به خصوص لي لي جون عزيزم.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
تقديم به همه دوستان خوبم.
دوست من!بيا ديباچه عشق را در دلهامان
بگشاييم و ترنم روح نواز عشق را در فضاي
دلچسب و دلنشين زندگي پخش كنيم،چراكه:
آسمان آبي پيام عشق سر مي دهد موجهاي
خروشان دريا سرود عشق را نغمه خواني مي كنند.
گل سرخ،رايحه عشق در فضا مي پراكند و
بلبل بر شاخسار نجواي عشق را اينچنين در
گوش طبيعت سبز زمزمه مي كند:
گام نخستين در مسير دستيابي به سعادت و
خوشبختي پايدار،عشق است.![]()
ضامن تداوم و استمرار موفقيت و كاميابي
عشق است.![]()
حافظ اعتبار و بقاي زندگي و گرمي و صفاي
خانواده عشق است.![]()
سرآغاز و سرسلسه ارتباط و اتصال به منشا
لايزال هستي عشق است .![]()
شرط استحكام و دوام بنياد خانواده سر لوحه
دفتر زندگي وچراغ راه رستگاري عشق است.![]()
پالايش دل،آرامش قلب و تسكين دردها عشق است.![]()
اول مسير،عشق است ودنباله آن عشق است وپايان
آن عشق است و ديگر هيچ.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
آسان مي توان مشكل مي توان
در دفترچه تلفن كسي جاي گرفت در قلب كسي جاي گرفت
اشتباهات ديگران را مورد قضاوت قرار داد اشتباهات خود را قبول كرد
بدون تفكر حرف زد زبان را در دهان گذاشت
كسي را كه دوستمان دارد نارا حت كرد زخمي را التيام بخشيد
ديگران را بخشيد از ديگران خواست مارا ببخشند
قوانيني وضع كرد از قوانين پيروي كرد
رويا پردازي كرد براي رويايي مبارزه كرد
قرص ماه را تحسين كرد طرف ديگر ماه را ديد
با كلمه ها، دوستي ها را حفظ كرد با معناي كلمه ها دوستيها را نگه داشت
با برخورد با سنگي به زمين افتاد از زمين بر خواست
از زندگي روزانه خود لذت برد ارزش واقعي براي زندگي قائل بود
هر شب دعا خواند خدا را در امور جزئي ديد
به كسي قول داد به عهد و پيمان پايبند بود
به كسي گفت كه دوستش داري عشق را هر روز به او نشان داد
از ديگران انتقاد كرد پيشرفت كرد
مرتكب اشتباهي شد از اشتباهات پند گرفت
براي از دست رفته اي اشك ريخت از او مراقبت كرد تا از دستش ندهيم
درباره پيشرفت فكر كرد دست از فكر كردن برداشت و دست به كار شد
درباره ديگران فكرهاي بد كرد درباره بد بودن آنها شك كرد
از ديگران محبت قبول كرد به ديگران محبت كرد
اين نكته ها را خواند از آنها پيروي كرد
يك سقا در هند،دو كوزه ي بزرگ داشت كه آنها را به دوسر ميله اي
آويزان مي كردو روي شانه هايش مي گذاشت در يكي از كوزه ها
ترك كوچكي وجود داشت بنابراين ،كوزه سالم هميشه بيشترين
مقدار آب را از رودخانه به خانه ارباب مي رساند،ولي كوزه شكسته
فقط نصف اين مقدار را حمل مي كرد.به مدت دوسال اين كار هر روز
ادامه داشت وسقا فقط يك كوزه و نصفي آب را به خانه اربابم رساند.
كوزه سالم به موفقيت خودش افتخار مي كرد.موفقيت در رسيدن به
هدفي كه به منظور آن ساخته شده بود.اما كوزه شكسته ،بيچاره از
نقص خود شرمنده بود وازاينكه تنها مي توانست نيمي از كار خود را
انجام دهد ناراحت بود.بعد از دوسال ،روزي در كنار رود خانه،كوزه
شكسته به سقا گفت:«در اين دوسال من نتوانستم نيمي از كاري را
كه بايد،انجام دهم.چون تركي كه در من وجود دارد باعث نشتي آب
در راه بازگشت به خانه اربابت مي شد.به همين خاطر تو با همه
تلاشي كه كردي به نتيجه مطلوب نرسيدي.»سقا دلش براي كوزه
شكسته سوخت وبا او همدردي كرد و گفت:«از تو مي خواهم در
مسير بازگشت به خانه ارباب ،به گلهاي زيباي كنار راه توجه كني.»
در حين بالا رفتن از تپه كوزه شكسته خورشيد را نگاه كرد كه چگونه
گلهاي كنار جاده را گرما مي بخشيد واين موضوع اورا كمي شاد كرد.
اما در پايان راه باز هم احساس ناراحتي كرده بود .براي همين دوباره
از صاحبش عذر خواهي كرد.سقا گفت:«من از ترك تو خبر داشتم واز
آن استفاده كردم من در كناره ي راه گلهايي كاشتم كه هرروز وقتي
به خانه بر مي گشتيم تو آب داده اي. براي مدت دوسال ، من با اين
گلها خانه اربابم را تزيين كردم .بدون وجود تو ،خانه ارباب تا اين حد
زيبا نمي شد.»
يكتاي من
ديربه توعشق ورزيدم اي زيباي ديرينه وحالينه
ديربه توعشق ورزيدم چه تودردرونم بودي اما من
به برون پرداختم،
من تورابابي ميلي ازهجران،درميان آفريده های
زيبايت جستجو كردم.
تودردرون من بودي ومن درتوماوانگرفته بودم.
باآن چه كه درتونبوده و هرگز نخواهد بوداز تو
دورافتادم.
ليك مرافراخواندي وخروش برآوردي تااز
کری ام رهايي يابم.
اما تجلي تو بر من تابيد و كوري ام رانيز زدود
رايحه دل انگيزت راسوي من فرستادي،آنرابوييدم
واينك براي تو نفس می کشم.
به من طعم محبتت راچشاندي واينك تشنه وگرسنه
طعم ناب توام و مرا لمس كردي و من در آتش
آرامش تو سوختم.
سنت آگوستين




